
نوشته ای بود بر روی کاغدی افتاده در گوشه ای
به خاطر تمامی کوزه به سرها مرا بخوان به آئین دل
از زیر چتر تا زیر باران چقدر فاصله هست ؟ از خود بودن تا بی خود بودنت چقدر زمان لازم است؟
اگر خواهان ورودی ، اگر خواهان کمال و عرفانی هم اکنون گام اول را بردار ، به خاطر کوزه به سرها
به خاطر تمامی کسانی که در اطرافت حلقه زده اند و کوزه بر سر نامه در دست اعمال تو را می نگارند.
به کجا می روی؟
شتاب به خودت راه مده که در این راه صبر کلید تمامی قفلهاست.
حرفی مزن که سکوت خود گواه تمامی گفته هاست.

پاک کن ،
خودت را ، فکرت را ، گفتارت را ، اعمالت را ، رفتارت را و تمام دنیایی را که تاکنون برای خود ساخته بودی،
همه چیز را از نو بساز حتی خودت را
هر روز ، هر لحظه ، با هر نفس عشق و عرفان حق را استشمام کن و در خفا و پنهانی عشق بازی های عرفانی کن.
در این سرا ناخودی بهتر از بی خودیست.
تمامش بازیست و تو تنها یک بازیگری هستی که همچون بادی سرگشته و حیران ، میوزی و مینالی و زوزه کشان نقش خودت را برای مدتی معین بازی می کنی و می روی.
حال آنگونه بازی کن که بازی گردان این بازی از تو خواسته ، به خاطر کوزه به سرها
مهم نیست جنس کوزه ی تو از چیست مهم آن چیزیست که در درونش برای دیار باقی خود ذخیره خواهی کرد
نه به خاطر گوزه گر ها نه به خاطر کوزه ها بلکه به خاطر کوزه به سرها !